گم شد بهار مزرعه در حمله ي پاييز
پيچيد آن شب يک سکوت سرد در جاليز
زير درختي پير،زير نور ماه آن شب
رقصيد مردي پا به پاي سايه اش يکريز
بر روي دوش شاخه هاي بي بهار و بر
بيهوده مي چرخيد و مي رقصيد،حلق آويز
چشمان خود را بسته با يک شال مشکي رنگ
تا تار و تيره بيند اين خواب جنون آميز
انگار صد سال است دل کنده ست از اين دنيا
از عاطفه،از عشق،از هر کس و هر چيز
تنها فقط زلفي رها در بادماند و هيچ
راحت شد از اين عشق هاي پوچ ودرد آميز